تبليغاتX
عشق اتفاق خوشایند زندگی ست
























عشق اتفاق خوشایند زندگی ست

سروده هاو نوشته های ادبی سلمان عیسائی ازکتاب منتشرشده دردهای سکرآور و منتشر نشده ی لحظه های سبز

ادعانمی کنم که شاعرم یا نویسنده. شاید شما نوشته هایم را غزل ، سپید یا دلنوشته بنامید .سعی می کنم آنچه راکه می نویسم اززندگی باشد واز دل ومی دانم هرآنچه از دل برآید بر دل نشیند. تاکنون شمارا با خوانش مطالبی از کتاب درد های سُکر آور ولحظه های سبز مهمان کرده ام اما ازاین پس با پاورقی های عاشقانه وچهل پنجره درخدمت شما دوستان خواهم بود. امیدوارم با نقد ونظرات خود چون همیشه راهنمایم باشید.                                   ارادتمند : سلمان عیسائی

نوشته شده در یکشنبه 1390/06/06ساعت 23:9 توسط سلمان عیسائی| |

چهل پنجره (هر هفته ده سطر، ده جمله درادامه مطلب)

قسمت26 بیست نهم اردیبهشت ماه  1391

این پست ثابت است لطفا پست بعدی را بخوانید



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1390/06/06ساعت 21:8 توسط سلمان عیسائی| |

هدیه نوروزی شما ( عیدتان مبارک )


وقتی به چمنزار رسیدند من نیزهم

به سمت چشمه  دویدند من  نیز هم

 

پر شد پیاله ها از آب سرد و زلال

جرعه جرعه نوشیدند من  نیز هم

 

کنار آتشی کز عشق  روشن  بود

حلقه  زدند و رقصیدند من نیزهم

 

....

....


.....

.....

 

چه خواب خوشی افسوس با تلنگر مادر

نا گهان  از ذهن پریدند من  نیز هم

نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/02ساعت 13:30 توسط سلمان عیسائی| |

تقدیم به آنان که عشق اتفاق خوشایند زندگی شان است

 

تنها  نرو  مسافر راه  تو خیلی  دوره

این خونه بی توسردو این کوچه بی عبوره

 

بیا  دوباره با هم درآینه  بخونیم

تا دنیا  دنیا باشه کنار هم  بمونیم

 

بی تو نفس کشیدن موندن به زیرآبه

زندگی  دوباره  بی  تو مث سرابه

 

نرو مسافر من خسته می شی ازسفر

تشنه ی مهربونی توکوچه هادربه در

 

این  سینه زخمی ام مث  سنگ  صبوره

بخون که خیلی وقته این خونه سوت وکوره

 

برگرد  ای  مسافربال  منو پس  بیار

 مال  منه آسمون  ای آشنای  بهار

 

بی توتنها نشستم به زیر این آسمون

حس پریدنم نیس اینجا  شدست زندون

نوشته شده در سه شنبه 1390/12/16ساعت 23:1 توسط سلمان عیسائی| |

 بهارو بردار وبیا  که خسته از  زمستونم

از اومدن  زاده شدن حالا  دیگه  پشیمونم

 

خسته ام از حضور خود دراین فضای ناگزیر

از کوچه های  بی عبور دلتنگم  و پریشونم

 

  سهم من  از تولدم  گم شدن  و  نبودنه

   بگو کجا نوشته ای تقدیرمو  تا بخونم

 

گم شده ام دراین فضا رحمی نمی کنی چرا؟

 با گریه های بی صدا تا کی ترانه  بخونم

 

  کجای خاطرات  تو سهم  منه ای  نازنین

بگو کجای قصه ات  یه واژه سطرومهمونم

 

بهار پشت پنجره ، فر صت اگه باشه هنوز

گرمی دستاتو بیار، که  بی تو یخ زده خونم

 

فرصت عاشقی گذشت لیلا به عشقش نرسید

درقصه ی تلخ تومن ،گویی که نقش مجنونم

 

 

 به اینکه می زنم قدم درکوچه های صبحدم

همیشه پشت میله هام یه عمریه که زندونم

 

 ای آشنای جاده ها امید جمعه های من

تو آخرین بهونه ای منتظر  تو می مونم

نوشته شده در دوشنبه 1390/11/17ساعت 22:41 توسط سلمان عیسائی| |


 درمسلخ عشق

حسین تنها نیست

آب با اوست

آبروبا اوست

وخون که دررگ غیرت جاری ست

بااوست

درمسلخ عشق

 یزید منفور است

فتنه دردستانش

باهررنگ

ظلم است

بیداداست

وزمان هرسال

تکرارصداهایی است

که ازحنجره ی زخمی  طفلی

برپاست

وعلم ها

بازهم دراهتزاز

درامتداد خورشیدند

خورشید خون آلود

که تورا به نورمی خواند

درمسلخ عشق

حسین تنها نیست

نخل ها ی کربلا

به احترام اومی گِریند

وقتی ازآب فرات

می نوشند

وکبوترانِ حرم

پروازرا به یادت می آورند

گرچه حسین نخواهی شد

هرگز!

حسینی باش

مثل نخل ها وعَلم ها

آب ها وکبوترها

درمَسلخِ عشق

ردّ پایی بگذار

باسلامی به حسین

مثل اوجاری باش

دربسترزمان بیدار


ردّپایی بگذار.   
نوشته شده در سه شنبه 1390/09/08ساعت 21:28 توسط سلمان عیسائی| |

درهجوم لحظه های بارانی

گفتمت  بمان  نمی مانی

 

بسته ای بار سفر را زود

شاید از آمدن پشیمانی

 

بی  تو  باز  هم   تنهایی

آمدست ناخوانده مهمانی

 

تا سپیده  همره  ما شد

این غم و غصّه های پنهانی

 

واژه های غرل خیس است

  تا  تو پر رنگ تر  خوانی

 

آمدست پاییزومی میرم

از عشق تو ،نه بی  نانی

 

 

   در  کنار  تو  نوشیدم

حسرت وجرعه های پایانی

 

سهم ما بعد نوشیدن

 فال  تلخ  فنجانی

 

  بی تو باز زیر بارانم

بی کلاه و چتر و بارانی

 

می روی بازمی ماند

یک بغل واژه زندانی

 

 تا شبی دگر بدرود

ای غزل  ، بانوی ایرانی

نوشته شده در سه شنبه 1390/08/24ساعت 19:1 توسط سلمان عیسائی| |

 

فاصله ها


سهم من از فاصله ها گریه ی بی صداشده

ازوقتی که دستای من ازدست توجداشده

 

حالا نمی شه باورم باید که بی تو بمونم

مثل پرنده  تو قفس تنهای تنها  بخونم

 

ابری میشه آسمونم روزی که تنهام می ذاری

به جای خنده تو چشام قطره ی بارون  میاری

 

عشقای  امروزی  ما  مث  گل  یه روزه  بود

یه روز شکوفه می زنه فرداش ولی پژمرده بود

 

ازدل اگه عاشق شدی برام یه شاخه گل بیار

بی تو اگه کویر شدم بارون شو و واسم ببار

 

فاصله ها رو خط بزن  برات دوباره  بخونم

به  باغ  خنده های تو امشب  دوباره مهمونم    

نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/20ساعت 20:29 توسط سلمان عیسائی| |

فریاد تازیانه ی با د

درگوش ِدخترک پیچید

او  مرگِ آرزوها را

باقلب کوچکش فهمید

 

در آن هوایِ سرد وسوز

نور امید کم سُو بود

میان کوچه در سرما

یک رهگذر ، فقط اوبود

 

گُم کرده راه خانه را

با او همه غریب بودند

درخانه هایِ گرم خود

آسوده شام می خوردند

 

شهری خبر نداشت از او

که  مانده  بی پناه و یتیم

در آرزوی دوستانش

سوسن ،گلی ، بهارونسیم

 

آمد ، فرشته ای زیبا

چشمِ او باز روشن شد

دوباره حس گرما کرد

با خود فرشته  او را بُرد

 

 

دید اولین رهگذر،صبح

روی برف دختری زیبا

گفتند مردم شهر آن روز

مرده است فرشته ای اینجا

نوشته شده در جمعه 1390/05/07ساعت 13:42 توسط سلمان عیسائی| |

 واسه بچه های ایران ما هزار تا قصه دار یم

بعضی وقتا نقش آرش ، رستم واسفندیاریم

 

خونده ای از اون ور  آب ، از می وشراب وساقی

تو ندیده ای چه خونها تو شلمچه مونده  باقی

 

همت  و اراده دارن  مث قله ی دماوند

توشنیده ای که آنها گُم شدن تو رودِ  اروند

 

بغض بابک وشنیدیم رستم وسهراب ودیدیم

از ارس تا دشتِ دلوار ناخنای دیو  و چیدیم

 

آره صدهزار شیرین دیگه فرهاد و ندیدن

واسه ی غرور  این خاک ازهمه چی دل بریدن

 

واسه بچه های ایران قصه های تازه اینجاست

توی آسمون شب ها ،صدهزار ستاره پیداست

 

میگم از اُمید وفردا تا که بچه ها بدونن

واسه ی ساختن ایران دیگه منتظر نمونن

 

 خونمون پراز ستاره ، پرِ قصه های نابه

پُرِ  پینه دستامونه ، تکیه بر شما سرابه

 

سعی ما همیشه اینه خونمون بمونه آباد

بچه ها آروم بخوابن با هزار تا قصه ی شاد

 

از ارس تا رود کارون خط ما خط سفیده

اینجا خون صد سیاوش واسمون اینو کشیده

 

حالا سردارای ایران دیگه غصه ای ندارن

واسه بچه های اینجا قصه ی تازه می سازن

 

پُرِِ از غرورِ این خاک همه اینو خوب می دونیم

واسه بچه های ایران همه شب قصه می خونیم

نوشته شده در چهارشنبه 1390/04/01ساعت 21:27 توسط سلمان عیسائی| |

چه کنم ز بی وفایی چه بگویم از جدایی

که هم از ازل چنین است ره و رسم دلربایی

 

من از این جهان تیره به خدا دلم شکسته

تو بیا شکسته دل را برسان به روشنایی

 

به خدا قسم  ملولم من از این جهان که اینک

همه کس زیاد برده که مراست هم خدایی

 

ز صراط راست گم شد بشر ای نگار دلکش

بنگر به این ره اکنون که نمانده جای پایی

 

تو عروس پیر دنیا که به رخ نقاب بستی

نفریبیم  به عشوه کنم این چنین دعایی

 

به شراب شوکرانی بستان تو جان ما را

که کسی ندارد این جا به حقیقت آشنایی

نوشته شده در جمعه 1390/03/20ساعت 9:51 توسط سلمان عیسائی| |

برای مادرم ودختران قالی باف روستای وظیفه خوران که 

 همواره چشم به راه کارگران کوره های آجرپزی هستند


درحصارخانه ای نمناک

دختران قالی باف

درتاروپودقالی خود

گل وبوته می کارند

گل وبوته هایشان روزی

زیرپای دختران شهر

دختران رقص وآواز

پژمرده می مانند

شاید آنها

 قصه ی دختران قالی باف را نمی دانند

دخترانی که ازازپشت دار قالی  شان

باچشمان خیس خود

بهاررا

مبهم وتارمی بینند

درخیال خود آنها

برای کارگران مهاجرآجرپز

ازمیان بوته های  قالی شان

به نشان عشق پاک روستایی

هفت شاخه گُل سرخ می چینند

من به چشم خوددیدم

نوعروس عزاپوشی

که روی دارقالی خود

بغض نشکفته ای داشت

مثلِ مادرم

که تا سحر،آن شب

درباغچه ی قالی مان

گل وبوته

رنج وترنج می کاشت

سپیده که زد

قالی تمام شد

ولی !

چشمهای مادرم

پرازخون بود

بیمارشدآن روز

گونه های نحیف وزیبایش

گاه زردوگاه گلگون بود

شاعرشدم  ،آن روز

بااین که واژه های ذهنم

اندک بود

اولین شعرراگفتم

 برای مادرم:

اشک مادر روی گونه یخ  زده

هرشب اودرروی قالی نخ زده

####

 اکنون بخواب دخترکم

قصه ی شبت ، این بود

فردا برقص وبازی کن

روی قالی مادربزرگ

ولی

آن گوشه ی قالی نروهرگز

من ومادربزرگ روزی

باغچه ای آنجا

پرازگل وبوته کاشته ا یم

باآه واشک وخون

آب داده ایم.

نوشته شده در چهارشنبه 1390/02/28ساعت 18:12 توسط سلمان عیسائی| |


دراین شبا که بی توأم پر از ترانه می شوم

گویی نفس نمی کشم بی تو دیگه نمی تونم

 

سهم من ازدنیا شده غصه ها ودلواپسی

تنهاترین  عاشقا منم  با درد  بی کسی

 

بهاره امّا خونمون سرد و زمستونی شده

پرنده ی کوچک عشق تو دلا زندونی شده

 

بیا دوباره پرکشیم ازروی جنگل شالیزار

دوباره فریادبزنیم خبر که اومده بهار

 

پنجره هارا وا کنید بهار دوباره اومده

عمریخ ها تموم شده شکوفه ها دراومده

 

دوباره فریادمی زنم پنجره ها را  وا کنید

هوای خونه  پرغمه فکری به  حال ما کنید

نوشته شده در یکشنبه 1390/02/04ساعت 19:31 توسط سلمان عیسائی| |

 پشت دیوارای این  شهر ، صد هزار خاطره  خفته

آسمون به عاشقونش  ، شب به خیر همیشه گفته

 

شب به خیرعزیزِ من  ، خوابای خوب ببینی

بری  از دامنِ  شب  ، گُل تازه بچینی

 

شب به خیر عزیز من بهار و از یاد نبری

گلهای باغچه مون یاد نره که آب بدی

 

ای کاش دوباره صبح بشه دوباره مهمونت کنم

با گفتن صبحت به خیرگلها  را  قربونت  کنم

 

پشت  هرشیشه ی شهر خاطره ها  فراونه

میون این خاطره ها قصه ی ما  می مونه

 

مُونده برام همین دوتا دراین شبای ناگزیر

بخونم از ته دلم صبحت به خیرو شب  به خیر

 

با این دو تا بهار می یاد حتی اگه خزون  باشه

گرما می ده زندگی رو اگر چه دلها خون باشه

 

صبحت به خیرعزیز من سحرشده با من بیا

بر خونمون بازم بتاب خورشیدم از پشت کوهها

نوشته شده در شنبه 1390/01/13ساعت 20:35 توسط سلمان عیسائی| |

بگذارعاشقت شوم

در لحظه های واپسین

مثل شمعی که مُلتمسانه دربرابرِ باد است

تو را نظاره کنم

مثل یک درخت

یابرگ

که ذرّه اش شباهت عجیبی به کهکشان دارد

تورابنگرم

بگذار در وسعت نامت

قدمی بردارم

نفسی تازه کنم

مراکه سراسرتعجبم

میان دوبی نها یت

کوچک وبزرگ

درگیرم

هرروزتازه مسلمانم

بگذارعاشقت شوم

ودرآینه ی چشمانت

شمعی ببینم

که فاصله اش تاسکوت ابدی

هرلحظه کم می شود

بگذارمثل تندیس های یخ

دربرابرتو

قطره قطره به پایان برسم

ورهاشوم ازخاک

که درهرقدمش

وسوسه ها درکمین نشسته اند

وکاتبانش

درهیچ کتیبه ای

خوشبختی انسان ننوشته اند

بگذارعاشقت شوم
نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/18ساعت 21:40 توسط سلمان عیسائی| |

واژها فریادمی زنند

شایدتو را

برای خواندن شعری که گفته ام

به نام زبیاترین زن دنیا

صدامی کنند.

﷼﷼﷼

می بوسم ات

گونه های تو را

زیباترین زن دنیا

گونه های تو

رشک هزاران گُلی ست

که دربهار

در دامنه های سحرانگیز درّه ی پرآب

می رویند

رشک هزارچشمه ی زلالی ست

که ازمیان صخره ها

می جوشند

می بوسم ات

خطوط گونه های تورا

که منتهی

به سمت آسمان لایتناهی ست

وپاهای تو را

که روزی

فخرچمن زارهای بهشت

خواهد بود

عشق من

ای زیباترین سرود

هر زمان تو راسلام

هر زمان تو را درود

می بوسم  گونه های  تو را

زیباترین زن دنیا

هرروز

باهر واژه هر زبان

ازعمق وجودم

فریاد می زنم

دوستت دارم

مادرم.

نوشته شده در پنجشنبه 1389/12/12ساعت 21:50 توسط سلمان عیسائی| |

یه بغل ترانه   دارم                    بیا تا با هم بخونیم

دنیامال ماست امشب               تاسپیده دم بمونیم

من وتو همیشه باهم               زیرسایه ی خدایی

نکنه  بیاد به  ذهنت                  واژه ی تلخ جدایی

همه ی دنیا میدونن                  من وتو باهم هستیم

با تموم هسیتی خود                عهد عاشقونه بستیم

حا لا که دنیا به کامه                  بیا تا بازم  بخونیم

تا که دنیا دنیا باشه                   درکنارهم  بمونیم

نوشته شده در دوشنبه 1389/10/27ساعت 22:14 توسط سلمان عیسائی| |

کودکانم

روستایی اند

درخوابگاه مدرسه

منزل دارند

می دانم

دلتنگ خانه اند

ونیمه شب

لحاف کوچکشان

خیس ونمناک است

دراتتظار آخرین ساعت

آخرین روزهفته اند

آخرین روز

آخرین ساعت

کلاس ومدرسه  تعطیل است

گرچه معلم شان

 دوستی مثل من باشد

آری آخرین ساعت

زنگ اشتیاق وآزادی ست

زنگ رسیدن

به روستا وسادگی

به خانه های گلی

آخرین ساعت

بیست آینه روبروی من

ایستاده است

جسم شان درکلاس

ولی آنها

ساعتی قبل

به زادگاه خود

رسیده اند

نوازش مادررا

پس ازهفته ای دوری

چشیده اند

####

 ای کودکان من

ای آینه ها

وقتی که رسیدید

به روستا وزادگاه خود

سلام مرابرسانید

به رودها وصخره ها

به گون ها وسبزه ها

به دشت های رنگارنگ

به چوپان ها

به بره های قشنگ

به چشمه های زلال

به کوچه های گل آلود

ازقول من برسانید

سلام ودرود

وبگویید

که معلم ما

خاطرات کودکی خودرا

درمیان غبارها ی زمان

گم کرده است

برای شما 

به یادکودکی اش

ازدل وجان

سلام کرده است.

نوشته شده در شنبه 1389/10/18ساعت 23:34 توسط سلمان عیسائی| |

نوشته شده در پنجشنبه 1389/10/16ساعت 22:30 توسط سلمان عیسائی| |

امروز

آخرین روز پاییز است

من ایستاده ام

بی تو اینجا

روی چمنزار سرد و زرد

کنار چشمه های زلال

که مثل اشک های من

روشن و شفاف اند

ازشیب تند درّه جاری اند

به سمت رود ، دریا

به ساحل زیبای آشنا

به آنجا که توایستاده ای

مثل من تنها

غروب غم  انگیز پاییز را

نظاره می کنی

خطی بکش

مثل من هر روز

روی شاخه های خشک و خمیده

احساس کن

زیباست

تا فصل بهار

لحظه های  انتظار.

نوشته شده در شنبه 1389/10/04ساعت 23:21 توسط سلمان عیسائی| |

اگر چه فقیرم

یک شعر برای تو  تقدیم می کنم

برای روز تولد یک سالگی ات

دخترم

چه درد ها که در سینه ام

لانه کرده است

در اوج جوانی

کرده مرا مو سفید و پیر

مرا ببخش

آوردمت به خاک دامنگیر

تو را کبوتر سفید

کردمت اسیر

دراین جنگل پهناور و مخوف

هر لحظه صدای تبر می رسد به گوش

ای تک درخت من

بکوش

همواره سبز باش

استوار و نمیر

به یاد من

که هم آغوش با ریشه ها شدم

بمان

گلوی کوچک توست

لانه ی پرندگان

شعری که برای تو گفته ام

کن  آواز

گرچه با یک گل نمی شود بهار

ولی می شود آغاز.

نوشته شده در یکشنبه 1389/09/07ساعت 20:49 توسط سلمان عیسائی| |

بی تونخواهم ماند

بی تونخواهم رفت

حتی اگر

روبروی دروازه های بهشت

ایستاده باشم

وپشت سرم

پرازشعله های خوف انگیزدوزخ باشد

تالحظه ی موعود

درانتظارتو خواهم بود

اماتونازنین

درآن روزکه می آیی

زیباترین گُل سرخ را

به گیسوان سیاهت ، بیاویز

گرچه باحضورتو

نمازشبم

قضاخواهدشد

عشق من اما

این هم  عبادتی ست

که تاسپیده دم

تورابنگرم

باور کنم

که هنوز

عاشقم .

نوشته شده در دوشنبه 1389/08/10ساعت 17:43 توسط سلمان عیسائی| |

شعری برای نوشتن نیست

وقتی توازکناربرگ های زرد

ساده عبورمی کنی

ونمی دانی که زمین

لحظه ای قبل

به ساحت پاییز

نرم وآهسته قدم نهاده است

وقتی ازکناراین همه زیبایی

برگ های زرد و سرخِ اُ خرایی

ساده عبورمی کنی

یقین به یادنخواهی داشت

مثل پارسال

عهدی که باتو بسته ام

ونخواهی دید

 درساحت پاییز

بی توخشکیده ام .

           ***

باتو ازترانه لبریزم

دراین زمان

که گذشته است

فصل تابستان

ومن

ایستاده دربرابر پاییزم

محو تماشای این همه زیبایی

بازهم

برگ های رزد وسرخِ اُخرایی

ازاولین لحظه ی پاییز

تافصل بهار

آغازمی شود

برای من

لحظه لحظه انتظار

تابگویمت برخیز

درشکوه طبیعت

قدم بزن

نظاره کن

جوانه ، گُل ، رستاخیز .

نوشته شده در چهارشنبه 1389/07/28ساعت 17:37 توسط سلمان عیسائی| |

 هرگزسکوت

نشان رضایت نبوده است

فریادی ست

خفته درگلو

حسرتی ست

برای گفتن ِجمله

واژه ، آرزو

آر ی سکوت

رساترین پیام

انتظاری

برای گفتگو

سلام .

 

نوشته شده در دوشنبه 1389/07/19ساعت 18:10 توسط سلمان عیسائی| |

عاشقت خواهم شد

درآن زمان که بیاموزم

ازپرنده گان

که روی شاخه های صداقت

آشیانه می سازند

و صفای باطن را

ازچوپانی که روی تخته سنگ

نزدیک غروب

برای زیبا ترین برّه های زمین

عاشقانه نی می زند

آوازمی خواند

درآن زمان که فراگیرم

آرامش زلال دهقان را

که زیرسایه ی درختان بید

پاهای خسته ی خودرا

درآب سرد و زلال چشمه فروبرده است

درآن زمان که رسیده ام

به ابتدای رهایی

مثل کودکان روستایی

که بقچه ی نان وپنیرخودرا

به دوش انداخته اند

رویای کودکانه ی خودرا

ساده ، فقیرانه ساخته اند

عاشقت خواهم شدآن زمان

 رویای من آن روز

ازآن تو خواهد بود

عشق من ای زیباترین سرود .                                                                
نوشته شده در دوشنبه 1389/06/22ساعت 22:40 توسط سلمان عیسائی| |

Picture of Birds Flying

نوشته شده در شنبه 1389/06/13ساعت 14:2 توسط سلمان عیسائی| |

بهای عمرطولانی کلاغ هاست

خوردن از زباله ها وگند آبها

ترسیدن ازاوج آسمان وعقاب ها

وتوهرروز می بینی

کلاغ های دوپا را

که هرلحظه هرآن

به اندوخته های این وآن

دُزدانه نوک می زنند

زندگی

انتخاب ساده ایست

ازمیان کلاغ وعقاب

آب یامرداب

اما کلاغ قصه ی ما

هزارسال اگرعمرکند

دیر یا زود

خواهد مُرد

درمیان زباله ها وگندآبها

باترس آسمان وعقاب ها

اماعقاب

درعمرکوتاه خودولی

آزادو رها

درپهنه ی آسمان نیلگون

همواره خواهد بود

ازشکارناب طبیعت

هرروز خواهد خورد

روزی در اوج آسمان

در آزادی محض بیکران

نزدیک آفتاب خواهد مرد .                                                                               
نوشته شده در شنبه 1389/06/13ساعت 13:45 توسط سلمان عیسائی| |

وقت رفتن است

وقت بریدن

از زمین

که ازآن فاحشه هاست

که دعایشان

به سرعت صاعقه

مستجاب می شود

وناله های من

دربرابرتو

چون تکه یخی

درمقابل خورشیداست

لحظه لحظه

قطره قطره

آب می شود

من که سالها ست

باتودوست بوده ام

توصیف عدل توباشعرگفته ام

اماکنون

که درمرام تو

اخلاص فاحشه بیشتراست

رفتن اززمین تو

گویی که بهتراست .

نوشته شده در سه شنبه 1389/05/26ساعت 18:56 توسط سلمان عیسائی| |

ای کاش شانه های تودرکنارم بود

ومن

به جای این بالش سرد

تمام بی کسی ام را

روی شانه های تو

کودکانه می گریستم

بی توباز

خواب من امشب

خیس است

اینک

روبروی آینه ایستاده ام

به تصویرتو نگاه می کنم

شبیه توام

ازتباردست های پینه بسته

ترک خورده

ازتبارمردی وعرق های پیشانی

ازتباررنج وگنج

من توام

وکنون

به تاثیروراثت

بیش ازمحیط

یقین دارم

قلم دردست می گیرم

شبیه بیل باغبانی توست

درشوره زار اندیشه ها

پرازشعروشعورم

روی صفحه سفید

پله می کشم

به سمت قله های حماسی

که درآن

پرچم های سبزوسرخ وسفید

آهسته درآغوش بادمی رقصند

ازاولین پله بالا رفتم

لبخندتورادیدم

گفتی :

بایدبروم

برآن قله

پرچمی بیفزایم

وتوخواهی دید

مرادیریا زود

درسپیده دمی که ازفتح قله می آیم.

 

نوشته شده در چهارشنبه 1389/05/20ساعت 19:51 توسط سلمان عیسائی| |

نوشته شده در جمعه 1389/05/01ساعت 19:53 توسط سلمان عیسائی| |